گفتگوی خواندنی با خانواده شهید مداقع حرم

به خواسته فرزندم در مجلس عزایش سیاه نپوشیدیم/ رازی که برملا شد!

تا به این لحظه من این حرفا را حتی با خانواده ام نگفته بودم اما الان که همسرم این حرفا را گفت من هم توانستم بگویم...

پدر می گوید: صادق با وجود اینکه کمبودی نداشت اما از مادیات دل بریده بود، همت مضاعفی برای جلب رضایت خدا از خود نشان می داد و تمام کارهایش را بر محور خدا تنظیم کرده بود.

به خواسته ی فرزندم در مجلس عزایش سیاه نپوشیدیم/ رازی که برملا شد!

 به گزارش اعتدال آذربایجان(اعتدال پرس) به نقل از آناج، «سلامتی»، «زندگی مناسب»، «جوانی» و «آرامش».. هر کدام به تنهایی برای وابسته کردن آدم به دنیا کافی است. اما برخی افق نگاهشان فراتر از این کره ی خاکی بود؛ شهید آوینی در توصیف این دسته می گوید: « «زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند.»

روایتگر زندگی شهید مدافع حرم صادق عدالت اکبری شده ایم؛ همان جوان برومند و خوش رویی که زیباترین سالهای زندگی اش را فدای حریم آل الله کرد و در تاریخ ۴ اردیبهشت ۹۵ در حلب سوریه آسمانی شد. بخش دوم مصاحبه با والدین شهید را در ادامه مشاهده خواهید کرد:

 شیرین ترین خاطره ای که از صادق دارید:

حکیمه غفوری_ مادر شهید: هر لحظه ی صادق شیرین بود، اما آنچه که من را به یاد او می اندازد این است که همیشه پله ها را با خواندن مداحی و سرود بالا می آمد؛ اکثرأ زمانی که از بیرون می آمد اول به ما سر می زد بعد به خانه خودشان در طبقه بالا می رفت. اگرما هم در منزل نبودیم به مادر بزرگش که با ما زندگی می کند سری میزد؛ وقتی وارد خانه می شد در می زد و با لحن خاص خودش می گفت: “حاجی دی حاجی!” من هم می گفتم تو که حاجی نیستی باید بگویی کبلایی ام. می گفت نه حاجی دی حاجی! صدای صادق همیشه در گوشم است!

وقتی جمعمان خودمانی بود و و صادق سرحال بود من را “ننه” خطاب می کرد، با اینکه در بین جمع حاج خانم خطابم می کرد اما اگر سر حال بود ننه صدایم میزد.

صالح عدالت اکبری_ برادر شهید: وقتی بهش فکر میکنم، دلتنگش میشوم. دلتنگ خنده هایی که در هر شرایط بر لب داشت. اما بیشتر از دلتنگی از دستش دلگیر هستم. دلگیر از بابت اینکه پیگیر کاری برا من بود ولی آن را نا تمام رها کرده و رفت. صادق اهل بد قولی نبود و کاری را که گفته بود حتما انجام می داد.

زمانی که رفتنش به سوریه حتمی شد شما چه حس و حالی داشتید؟

مادر: چون زمان زیادی است که در خانه ی ما بحث سوریه است به همین خاطر مسئله ی شگفت انگیزی نبود. از آن جایی هم که صادق و هم صالح هردو تو دار هستند به ما چیزی نمی گفتند، اما بعد ها متوجه شدم که در طی این یکی دو سال در پادگان ها افراد اعزامی به سوریه را آموزش می داند و خودشان هم برای رفتن آماده می شدند.

یک روز با هر دو پسرم بیرون رفته بودم، بحث سر این بود که ۵۰-۶۰  تومان از حقوقشان را کسر کرده اند. من هم به شوخی گفتم : جوانان مردم جانشان را بر کف می گیرند و به سوریه می روند، شاید حقوق شما را کسر کردند تا به مدافعان حرم کمک کنند. گویی هر دو منتظر این حرف من بودند که سریعا گفتند: پس شما هم راضی هستید و اجازه می دهید که ما هم برویم؟! گفتم: من رضایت داشته باشم یا نداشته باشم شما کار خود را خواهید کرد.

ما مخالف رفتنشان نبودیم اما آنها هم از ما برای رفتن اجازه نمی گرفتند

مادر: با اینکه بحث سوریه در خانه ی ما موج میزد، اما وقتی که نامه اعزام صالح آمد من به شخصه حال خوبی نداشتم. بلاخره مادر هستم و چون علاقه ی صادق را هم به رفتن می دانستم نگران بودم که اگر صالح برود صادق ناراحت خواهد شد؛ اگرچه برای من جدایی هر دو با هم سخت بود اما چون این دو برادر وابستگی خاصی به هم داشتند دلم می خواست  که با هم اعزام می شدند.

بلاخره بعد از ده روز که از رفتن صالح می گذشت، نامه ی اعزام صادق هم رسید. روزی که می خواست برود، پدرش به خاطر انتخابات مجلس از طرف شورای نگهبان در مرند بود. صادق با حاج آقا تماس گرفت که ایشان را ببیند و بعد راهی شود چون علی رغم شیطنت هایش به پدرش ارزش خاصی قائل بود. اما پدرش به خاطر مسافت راه اجازه نداد و از پشت تلفن خدا حافظی کرد و رفت.

حاج رضا عدالت اکبری_ پدر شهید: فقط گفتن از امام حسین(ع) و زینب(س) ارزشی ندارد. دفاع از انقلاب، رهبر و حریم اسلام هزینه دارد و با شعار دادن کاری از پیش نمی رود. وقتی نامه ی صالح برای اعزام به سوریه آمد، هنوز مجوز صادق صادر نشده بود. در مدت ده روزی که در اعزام صادق فاصله افتاد، این بچه بشدت افسرده و دلگیر بود. منتها وقتی نامه ی اعزامش رسید، سر از پا نمی شناخت.

شما دو برادر همزمان در سوریه با هم حضور داشتید، کمی از رشادت ها و توانمندی های آقا صادق بفرمایید:

برادر: برخی تصور می کنند که مستشاران نظامی صرفا به عشق شهادت به سوریه اعزام شوند، اینطور نیست بلکه متخصص ترین نیروها را برای اعزام انتخاب می کنند که صادق نیز به اذعان فرماندهان جزو زبده ترین نیروهای اعزامی لشکر بود.

در دوره های آمادگی قبل از اعزام که برای نفرات برگزیده از نظر نظامی و جسمانی برگزار می شد، صادق جزو مربیان بود و نه متربی! این امر خود نمایانگر این است که صادق خود یک نظامی تمام عیار بود.

همچنین کسانی که برای اعزام گزینش میشوند، از بهترین ها هستند و در آزمون های تئوری، عملی و مصاحبه ها قبول می شوند. بعد از سیر این مراحل افتخار حضور در دوره های ویژه برا اعزام را پیدا میکنند که توسط مجرب ترین نیروها همچون داداش آموزش های نهایی داده می شود و نفر در بهترین شرایط نظامی و جسمانی اعزام می شود.

در مورد شجاعت همه مدافعان حرم همین بس که آنها مرگ رابه مسخره گرفته اند. کسی که مرگ را به بازی بگیرد دیگر از چیزی در میدان رزم و نبرد نمی ترسد.

فکر می کردید که شهید شود؟

پدر: من این جمله را از حضرت امام (ره) به یادگار نگه داشته بودم که در بین جمعی از روحانیون گفته بود: “من می ترسم از آن روزی که مردم عادی به گفته های  ما عمل کنند و ما از قافله عقب بمانیم”؛ من به عنوان مربی اجتماعی برای جوانان مردم سخنرانی کرده ام و غبطه می خورم که به حرف هایی که خودم گفته ام جوان  ها عمل کنند و من خود در غفلت و خسران بمانم! این حسرت بزرگی است که پسرم در طی دو ماه راهی را پیدا کرد که من در طول ۳۰ سال پیدا نکرده بودم، من ۲۰ ماه در جبهه ها بودم حتی خون از دماغ من نیامد اما پسرم در دو ماه به آرمان هایش رسید!

این فرهنگ در خانه ما مشق شده است که سرنوشت همه انسان ها در دست خداست، و همین جمله است که می تواند به ما آرامش دهد: برگی از درخت بر زمین نمی افتد مگر به اذن خدا!

جوانان با برخی از جلوه های دنیوی مانوس می شوند به خرید ماشین منزل و لباس … علاقه نشان می دهند اما صادق کاملا از مادیات بریده بود و از کارهایی که برای رضای خدا انجام می داد لذت می برد تا اینکه ما در این اواخر متوجه شدیم که دنیا برایش همانند قفسی شده است. صادق به مرحله ای رسیده بود که  می خواست با خدا ارتباط برقرار کند و راه انبیا و معصومین را پیش بگیرد؛ وقتی به عراق یا سوریه می رفت یتیمان آنجا را دور خود جمع می کرد و با دادن بادکنک، عروسک و… دلهایشان را شاد می کرد.

چون صادق قربانی راه خدا شده ما صبر و تحمل داریم و گرنه اگر جوانمان با مرگ عادی در این سن فوت می کرد که تحمل مرگش را نداشتیم. امید واریم که خدا این قربانی را از خانواده ما پذیرا باشد.

آرزوی صادق برای جهان اسلام چه بود؟

پدر شهید: دو روز از اتمام ماموریت صادق در سوریه باقی مانده بود، چه بسا اگر او خود در پیشاپیش رزمندگان قرار نمی گرفت و در حاشیه می ماند، می توانست به سلامت برگردد. اما آن شناختی که از صادق داریم به ما می گوید اگر سالم می ماند باز هم به سوریه باز می گشت. اگر جنگ سوریه تمام می شد به عراق، لبنان، یمن یا فلسطین می رفت.

صادق مصداق بارز شعری است که می گوید «ما زنده به آنیم که آرام نگیریم….موجیم که آسودگی ما عدم ماست» چون صادق این آرمان جهادی اش را به تأسی از امام حسین و مطابق حرف حضرت امام (ره) که فرموده بودند انقلاب اسلامی مان را به اقصی نقاط کشور های اسلامی جهان اسلام صادر می کنیم، پیش می رفت؛ اگر صادق جانش را تقدیم نظام، انقلاب و اسلام نمی کرد آرام نمی گرفت.

مادر: من گفتم که صادق همانند هر انسان عادی زندگی می کرد اما هر انسانی دو بعد دارد که بعد دوم هر شخصی همان بعد معنوی اوست، صادق رابطه اش با خدا را با رفتن به سوریه پیدا نکرده بود. صادق فقط برای سوریه بی تابی نمی کرد  و همیشه در صحنه حضور داشت، و وقتی در ارومیه هم پژاک بود در آنجا نیز بود. نیتش فقط خدمت و آرزویش شهادت بود!

پسرم چندین بار به من گفته بود: که دعای مادر اجابت می شود دعا کن من شهید شوم. اگر به این قضیه با منطق نگاه کنیم باید این را قبول کنیم کسی که به آنجا می رود رفتنش با خودش است و برگشتنش با خدا، احتمال شهادت، جراحت و اسارت وجود دارد.

افراد زیادی از خود من سوال می کردند که واقعا اینها برای جنگ رفته اند!؟ من هم پاسخ می دادم: نه برای زیارت رفته اند! این مسئله برای مردم قابل لمس نیست حتی در زمان دفاع مقدس نیز جوانان هم سن  صادق به جبهه ها می رفتند.

هیچ چیزی قابل قیاس با محبت مادر و فرزندی نیست، من در بین جمع رفتار عادی نشان می دادم اما زمانی که فرزندانم در سوریه بودند همیشه در خلوت با خودم کلنجار می رفتم که اگر برای صالح اتفاقی بیفتد همسرش با دو کودک کوچک چه کار کند اگر برای صادق اتفاقی بیفتد همسرش تنها می ماند بعد از کلی درگیری ذهنی خود را آرام می کردم و می گفتم راضی ام به رضای خدا.

هر دو پسرم را به سوریه فرستادم

ما هر دو پسرمان را با در نظر گرفتن شهادتشان راهی این سفر کرده بودیم ولی جسارت صادق بیشتر بود و در هر کاری حضور فعالی داشت چنانچه دوستانش نیز تعریف می کنند آنجا در همه کارها داوطلبانه شرکت می کرده است.

اگر الان هم در مقابل جنازه پسرم سجده شکر کردم صرفا به این دلیل بوده که در جامعه کنونی که فضای مسمومی بر آن حاکم شده است فرزندم در راه خدا قدم گذاشته و جوان مورد پسند الهی شده است.

رازی که بعد از ماه ها آشکار شد!

پدر: من هم همیشه در خلوت خود این نگرانی را داشتم که اگر اتفاقی برای صالح اتفاق بیفتد مسئولیت دو فرزند کوچکش را چگونه عهده دار خواهم شد، اگر برای صادق اتفاقی بیفتد فرزندی ندارد که با درآغوش کشیدن آن آرام شوم، آنقدر با خود کلنجار می رفتم که در آخر می گفتم خدایا هر چه را خودت صلاح بدانی ما پذیراییم  و اگر گله ای می کنم  بخاطر فشار روحی است و گرنه راضی ام به رضایتت!

تا به این لحظه من این حرفا را حتی با خانواده ام نگفته بودم اما الان که همسرم این حرفا را گفت من هم توانستم بگویم.

از لحظه ی شنیدن خبر شهادت صادق برایمان بگویید.

پدر: چند روز قبل از شهادت صادق دچار دلتنگی عجیبی شده بودم. از همان ابتدا من به صادق تاکید کرده بودم که وقتی با ایران تماس می گیری به همسرت زنگ بزن که هم دلتنگی او رفع شود و هم وقتت را تلف نکنیم ما هم خبر سلامتی تو را از او جویا می شویم.

خبر شهادت صادق را فردای شهادتش به من اطلاع دادند، هیچ کسی نمی دانست چگونه حامل این پیام باشد، به همین دلیل شخصی که سابقه نداشت با من تماس بگیرد، زنگ زد و جویای حالم شد. بعد هم اصرار کرد که می خواهم شما را در منزل ببینم. من هم گفتم که اگر اتفاقی افتاده به خود من بگویید نیازی نیست که به خانه برویم، من از وقتی که صادق را راهی کرده ام آماده ی هر خبری هستم، اما من هر چه قدر اصرار کردم چیزی به من نگفت و ادعا کرد که با من کار شخصی دارد و گفتم من با شما کار خاصی ندارم حرفت را در تلفن بگو. اگر تو نمی گویی من خواهم گفت ودر آن لحظه گفتم” انا لله و انا الیه راجعون”، آن شخص پشت تلفن گریه کرد، به جای اینکه او به من خبر شهادت دهد من به او خبر دادم. سریعا به حاج خانم زنگ زدم و فقط در یک کلام گفتم که پسرت به آرزو اش رسید و آماده شو که به خانه بریم چون رفت و آمد خواهد شد.

مادر: من در مدرسه بودم که پدرش خبر را به من داد و وقتی شنیدم  سر پا بودم گفتم: ” انا لله و انا الیه راجعون”و نشستم، خواهر و همکارانم بی قراری کردند و من هیچ چیزی نگفتم.

چون مادرم بیماری قلبی دارند ترجیح دادم که خودم این خبر را به ایشان بدهم؛ از طرفی هم می دانستم خبرها در فضای مجازی زود پخش می شود، بی قرار بودم که سریعا خود را به خانه برسانم و خودم به محدثه (همسر صادق) خبر دهم، صالح هم در تهران بود در مسیر به او زنگ زدم که خبر را بدهم و متوجه شدم که صالح از جریان خبر دارد.

وقتی به خانه رسیدم دیدم که محدثه مشغول به کار منزل است علت را جویا شدم و گفت که دوست آقا صادق زنگ زده و اطلاع داده که صادق در راه برگشت است به همین خاطر منزل را تمیز می کنم؛ در آن لحظه واقعا نمی دانستم با آن همه خوشحالی محدثه از برگشت همسرش چگونه باید این خبر را بدهم. خودم هم با کارهای او همکاری کردم و کم کم گفتم: محدثه جان مثل اینکه صادق مجروح شده است، «هم من هم محدثه می دانستیم صادق کسی نیست که از دشمن شکست خورده و مجروح بازگردد» بخاطر همین  محدثه هم مجروح بودنش را باور نکرد.

هر چند مادران شهیدان صبوری خاصی دارند اما علت اینکه خانواده شما در تشییع صادق سیاه نپوشید، چه بود؟

مادر: صادق خود مطمئن بود که شهید می شود و خودش این مسائل را متذکر شده بود که مشکی نپوشید و شیرینی پخش کنید و در وهله دوم خواسته خودمان بود چون جو جامعه امروزی مسموم است و ما خواستیم به همگان بگوییم هر چند عزیزمان را از دست داده ایم اما ناراضی نیستیم و از اینکه پسرم به خواسته ی خود رسیده و چنان چه در قرآن هم ذکر شده است شهدا زنده اند  پسر من مرده نیست که برایش مشکی بپوشیم.

صادق هم قبل تشییع و هم بعد تشییع به خواب دوستانش آمده و گفته: چه کسی می گوید من مرده ام؟ من زنده هستم!

توصیه شما به جوانان چیست؟

پدر: جوانان عزیزخواه یا نا خواه دنیا محل گذر است، فرصت هایی که دارید را غنیمت شمارید از انرژی جوانی تان برای کمک و یاری به دین اسلام و اجرای فرامین الهی و مقام معظم رهبری کوتاهی نکنید و خیر و سعادت دنیا و آخرت در اجرای فرائض دینی است.

مادر: آنان کار حسینی کردند و کار ما هم باید زینبی باشد؛ هر جای این جامعه را می توان جبهه تلقی کرد از جمله خانه، بیرون، کار و … بخصوص خانواده ها که مهد تربیت جوانان است، باید در تمامی اینها راه زینبی پیش بگیریم.

آرزو مندم انقلاب را با دست مقام معظم رهبری به  آقا امام زمان تحویل دهیم.

انتهای خبر