روایت ۵ ساعت پر دلهره در بهارستان/ یکی از حاضران از لحظه لحظه جنایت داعشی ها در مجلس می گوید

روز چهارشنبه ساعت حدود ۰۱:۵۴ دقیقه روز چهارشنبه ۱۷ خرداد بود که برای انجام کاری در خیابان جمهوری سوار بر اتوبوس  به سمت پل حافظ در حرکت بودم.    ناگهان صدای آژیرممتد آمبولانس رشته افکار را پاره کرد… چند ثانیه بعد آمبولانس دیگری و به دنبال آن صدای بلند اگزوز ماشین های پلیس و آتش […]

روز چهارشنبه ساعت حدود ۰۱:۵۴ دقیقه روز چهارشنبه ۱۷ خرداد بود که برای انجام کاری در خیابان جمهوری سوار بر اتوبوس  به سمت پل حافظ در حرکت بودم.

 

 ناگهان صدای آژیرممتد آمبولانس رشته افکار را پاره کرد… چند ثانیه بعد آمبولانس دیگری و به دنبال آن صدای بلند اگزوز ماشین های پلیس و آتش نشانی با چراغ های روشن، ناخودآگاه  من را به یاد حادثه آتش سوزی پلاسکو انداخت.

 

بلافاصله ذهنم مشغول این شد که چرا همه این ماشین ها به  سمت میدان بهارستان در حرکت هستند؟

از اتوبوس پیاده شدم، سردرگم بودم که چه اتفاقی افتاده، به دور و  برم نگاهی انداختم و خط سیر آسمان را تا حوالی میدان بهارستان دنبال کردم. آثاری از دود و یا آتش سوزی  نیافتم و ذهنم بیشتر درگیر شد.یعنی خدایا چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟… عابران پیاده درخیابان هم ازصدای آژیرها و حرکت نیروهای پلیس هیجان زده شده بودند و با نگرانی اطراف را نگاه می کردند. تصمیم گرفتم  به سمت ساختمان مجلس که محل کارم بود بازگردم.
دلهره داشتم، با اضطراب دست بلند کردم و یک موتور  گرفتم وگفتم: “برو به سمت بهارستان”، راننده موتور گفت: “اونجا شلوغ شده”، گفتم: “مگه خبری شده” گفت:” به مجلس  حمله کردند و تیراندازی شده”.
دلهره ام بیشتر شد، بی درنگ گوشی تلفنم را از جیبم درآوردم و با پسرعمویم که در مجلس بود تماس گرفتم.چندین مرتبه این کار را تکرار کردم ولی جواب نمی داد. لحظه به لحظه به اضطرابم  افزوده می شد به راننده گفتم:”سریع برو به سمت پشت ساختمان مجلس” همزمان با یکی دیگر از همکارانم تماس  گرفتم.تلفن را برداشت گفتم:” آقای مطلبی چه خبر شده؟ این اخباری که میگن درسته؟ “، با اضطراب گفت: “بله  متأسفانه اوضاع خیلی خرابه”، گفتم: “شما الان کجا هستید؟ “گفت: “ما جلو ساختمان مجلس درکنار بیمارستان معیری ایستادیم ولی نیروهای امنیتی اجازه ورود به ساختمان مجلس را نمیدن”، گفتم: “مگه درگیری ادامه داره؟  مگه چند نفر هستن؟ “گفت: “خبر دقیق ندارم ولی احتمالا چهار، پنج نفری هستند”
درهمین حین به میدان  بهارستان و دیواره غربی مجلس رسیدیم.خیلی شلوغ بود و پلیس اجازه نزدیک شدن وحرکت به سمت شمال  خیابان را به موتورسیکلت ها نمی داد. گفتم:” سریع برو به سمت جنوب خیابان مصطفی خمینی شاید بتونیم از  قسمت جنوبی مجلس به شرق ساختمان راهی پیدا کنیم”،  آخر درب های ورودی به ساختمان اداری مجلس در  سمت شمال شرقی ساختمان واقع شده بودند.

خوشبختانه با اصرار بسیار زیاد تونستیم ازسد نیروهای پلیس رد بشیم و یک مرحله به ساختمان مجلس نزدیک تر بشیم. وارد خیابان مردم شدیم،خیلی شلوغ و پرترافیک بود، ترافیک در این خیابان بی سابقه بود، معلوم نبود کی به کیه. مردم در داخل ماشین ها گیر افتاده بودند و صدای  بوق و گرمای آفتاب اذیت می کرد.
تصمیم گرفتم در انتهای خیابان مردم، از موتور پیاده بشم و الباقی مسیر را  پیاده برم.هر از چند گاهی با دیواره ای از نیروهای پلیس مواجه میشدم و با خواهش و تمنا و گاهی هم با عتاب  سعی می کردم متقاعدشان کنم که باید به من اجازه ورود بدهند.
بالاخره به مقابل ساختمان مجلس در ضلع شمال  شرقی رسیدم.در این فاصله مرتب با سید حسین تماس می گرفتم. یک مرتبه دیدم که جواب داد. با صدای خیلی آهسته گفت: “نمیتونم صحبت کنم، تو اتاق گیر افتادیم، درها را قفل کردیم، تیراندازی می کنن نامردا، پیامک میدم” و ناگهان تماس قطع شد.
این جوابش به جای اینکه آرومم کنه بیش از پیش نگرانم کرد.پیامک  اومد: “حالم خوبه” “فعلاً شهید نشدم نگران نباش” ، بعدش چند تا استیکر خنده برام فرستاد. نشون میداد  روحیشون را نباختن. این خیلی خوب بود ولی تمام وجودم درگیر این بود که چکار میتونم انجام بدم؟ اصالاً چرا  من تو این شرایط باید بیرون باشم؟ از نگرانی و به خاطر اینکه مجبور نشم به دکتر کبیری (عمویم و نماینده مردم  خوی و چایپاره) خبرهای بدی بدم، هیچ تماسی با ایشون نگرفتم.
در همین گیر ودار تعدادی از همکارانم را دیدم  که در مقابل ساختمان مجلس و جلو مغازه گل فروشی ایستادند و با نگرانی و استرس دارن به ساختمان نگاه  میکنن. تا حدودی کم و کیف حادثه را برام توضیح دادند، متوجه شدم که داعشی های ملعون از اول کار، نه به صورت یواشکی و مخفیانه بلکه با ضرب گلوله و کاملاً در هیبت حیوانات درنده و خون آشام به سمت مردم و بچه های سپاه حمله کردند و با کشتن و زخمی نمودن نگهبانان درب ورودی شماره ۲ ،تونستند به داخل ساختمان  اداری و یا همان دفاتر نمایندگان راه پیدا کنند.
هر از چند ثانیه هم صدای رگبار اسلحه به گوش می رسید ولی  معلوم نبود که آیا نیروهای خودی هستند و یا داعشی ها. با خودم داشتم فکر می کردم که چطور میتونم به بچه  های داخل ساختمان خصوصا پسرعمویم (سیدحسین) و دیگران کمک کنم؟
لحظات دلهره آوری بود باید، سریع  کاری می کردم، حس می کردم با توجه به اینکه مدت ها در این ساختمان کار کردم و به نقشه راه های ورودی و  نحوه قرار گرفتن اتاق ها و راهروها آشنا هستم می تونم به نیرو های امنیتی در این زمینه کمک کنم. از طرفی با  سیدحسین در ارتباط بودم و لحظه به لحظه از تحرکات نیروهای داعشی در طبقه دوم خبر می گرفتم که این  اطلاعات هم می تونست در آن لحظات مفید باشد.
با هدف استفاده از همین ترفند خودم را به فرمانده نیروهای پلیس در محوطه رساندم و موضوع را مطرح کردم. ایشون در اول کار خیلی علاقه ای نشون نداد ،ولی وقتی اصرار  من را دید، احساس کرد که باید موضوع را با مسئولان و فرماندهان نیروهای سپاهی که در داخل ساختمان بودند، در میان بگذارد، به خاطر اینکه تأمین امنیت فضای داخل مجلس در حوزه مسئولیت سپاه قرار داشت، به من  گفت :”دنبالم بیا” و من هم بی درنگ راه افتادم.

از درب شماره ۲ مجلس به داخل ساختمان انتظار مراجعین رفتیم، در محوطه و ورودی ساختمان خون های زیادی ریخته شده بود. مشخص بود که تعداد کشته و زخمی ها تا ۶ نفر بوده که قبل از رسیدن من پیکرشان را به مراکز درمانی انتقال داده بودند.
نزد یکی از مسئولین سپاه رسیدیم، توضیحات را شروع کردم، هنوز حرفم تمام نشده بود که صحبتم را قطع کرد و بی سیم را برداشت وسعی کرد تا با مسئولین عملیات ارتباط برقرار کند. بعد از چند لحظه جوابی نیامد. تعدادی از نیروهای سپاه خودشان را داشتند آماده می کردند که به داخل ساختمان اداری بروند. گفتم:” برادر راه ورودی را می شناسید؟ ازکدام درب می خواهید به داخل برید؟” هاج و واج به من نگاهی کردند و گفتند:” دنبال بقیه نیروها خواهیم رفت.”
رو به فرمانده خودم را کامل معرفی کرده و گفتم:” آخر شاید اینها که اینجا را خوب نشناسند؟ بگذارید من همراهشون باشم. قطعا با یک راه بلد بروند بهتر نتیجه می گیرید.” کمی تو فکر رفت و گفت:”مطمئنی که می خوای بری داخل؟” گفتم :”آره شک ندارم.” گفت:” نمی ترسی؟ “گفتم : “من بچه جنگ و روزهای سخت بودم. به من اعتماد کنید، ضرر نخواهید  کرد.”
به هر طریقی که بلد بودم، بعد ازاینکه کامل من را شناختندوکسب مجوز های لازم عملیاتی، متقاعد شدند. فرمانده به نیروی کنار دستش گفت: “یک جلیقه ضد گلوله  براش بیارید.” وگفت:” همراهت یک نفر می فرستم که از شما محافظت کنه.” آقای میان سالی را صدا زد و گفت :”مراقبش باش و ببرش  داخل.”
مرتب صدای تیراندازی می آمد ولی خوشبختانه ذره ای تردید در وجودم احساس نمی کردم. با روش نظامی و در چند مرحله، فاصله مابین دو ساختمان را که حدود ۲۱۴ متر می شد پیمودیم، خوشبختانه در آن لحظه  نیروهای داعش در مقابل پنجره ها نبودند که متوجه ورود ما به داخل ساختمان بشوند.


وارد ساختمان اداری شدیم. از شواهد معلوم بود ۴ نفر در لابی ساختمان حضور داشتند که تعدادی مسلح و تعدادی هم با سر وضع  کارمندی بودند… اضطراب و نگرانی رادر صورت همه می توانستم ببینم. بچه های سپاه درحال هماهنگی و تشکیل  گروه برای ورود به طبقات بودند. اکثرشان را نمی شناختم، مشخص بود که نیروهای حفاظت مجلس نیستند و از سایر مراکز برای ماموریت آمدند در نتیجه به راه های ساختمان نیز اشراف نداشتند. می خواستم در گروه بندی  شان نقشی داشته باشم ولی نمی دانستم با دست خالی چکار می توانم انجام دهم… در همین حین سردار عزیز  جعفری (فرمانده سپاه) را دیدم که به همراه چند نفر دیگر از راه رسیدند.گویا همه با دیدن ایشان روحیه گرفتند.
بلافاصله گزارش اقدامات و آخری نوضعیت را خواستند. چند نفر شروع به گزارش کردند و من هم بیکار نبودم و  در میان صحبت های ایشان سعی می کردم نکاتی را از شرایط و ویژگی های ساختمان وراهروها ، یادآوری می کردم، سردار کنجکاو شد واز من پرسید :”شما ساختمان را می شناسید؟” عرض کردم:” بله” و خودم را معرفی کردم. ایشان در زمانی  کودکی ام در اهواز و دزفول مرا دیده بود و خانواده ما را به خوبی می شناخت.صورتم را بوسید و گفت:” اینجا چکار  می کنی؟. گفتم :”محل کارم است و احساس کردم که بودنم در این شرایط می تواند کمکی باشد.”.

چند نفر از  مسئولین عملیات و بنده را با خودش به داخل اتاقی برد ودر مورد مسائل مختلف جهت، مقابله با مهاجمان جلسه  توجیهی کوتاهی برایمان گذاشت. آمدیم بیرون اتاق، به دنبال همان برادری بودم که قرار بود در کنار من باشد و  همراهی ام کند. پیدایش نکردم، با توکل به خدا و خواندن شهادتین وتوسل به حضرت سیدالشهدا(ع) به سمت راه پله به راه افتادم.

هرچه قدر جلوتر  می رفتم صدای تیراندازی شدیدتر می شد. دود همه جا را گرفته بود و برق ساختمان را قطع کرده بودند.دید  مناسبی نداشتم و سعی می کردم با احتیاط حرکت کنم. وارد راه پله که شدم احساس کردم بیش از ۵۴ الی ۵۱ متر با محل درگیری فاصله ندارم.در ذهن خودم برنامه ریزی کرده بودم که از پشت اتاقمان در راهرو طبقه دوم  نفوذ کنم و با وارد شدن به نمازخانه کوچکی که در جنب اتاقمان قرار داشت، به داخل اتاق بروم… گوشی موبایلم  بی امان زنگ می خورد، الان وقت مناسبی برای جواب دادن نبود. تمرکز کرده بودم که ناخودآگاه غافلگیر نشوم.آهسته  آهسته حرکت می کردم و صدای چند نفر از بچه های سپاه را هم می شنیدم که ناگاهان تیراندازی خیلی شدید شد و  صدای الله اکبر و ناله یکی از بچه ها بلند شد…فهمیدم تیر خورده است.

بعد از چند ثانیه دیدم با صدای ناله و دست  خون آلود، کشان کشان به سمت من می آید. نزدیک که شد دیدم همان برادر سپاهی است که قرار بود از من محافظت کند. تا مرا دید گفت:” سلاحم رابردار و ادامه بده دارند میان جلو، سریع خیز زدم و برداشتم.خیلی وقت بود که با اسلحه فاصله گرفته بودم.می دانستم که مسلح است چون تا آخرین لحظه داشت تیراندازی می کرد ولی نمی دانستم که چه تعداد تیر در خشابش دارد. از طرفی بقیه نیروهای سپاه را هم نمی شناختم و بیسیم هم در دسترس نبود که بتوانیم برای هماهنگی بیشتر با نیرو های آن طرف دیگر  راهرو هماهنگی داشته باشیم.

نگران بودم که نکند دچار اشتباه شوم و به نیرو های خودی و یا مردم عادی که در داخل اتاق ها هستند تیراندازی کنم. حتی رنگ لباس داعشی های ملعون را هم نمی دانستم. بنابراین تصمیم  گرفتم تا لحظه ای که مطمئن نشدم اکیداً تیراندازی بی هدف نداشته باشم. همزمان متوجه شدم که چندین  پیامک برایم رسید. احساس کردم “سید حسین” است. فوری پیامک ها را باز کردم و دیدم سیدحسین نوشته:  “تو نماز خونه هستند و دوباره تاکید کرده تو نماز خونه، طبقه دوم”. فوری برایش نوشتم “نگران نباش اونها  خودی هستند من دارم به شما می رسم”.

بالاتر رفتم دیدم ۲ نفر از بچه های سپاه در یک طرف راهرو و چسبیده  به نمازخانه به حالت ایستاده موضع گرفتند و با تخریب دیوار نمازخانه، نوبتی به طرف طول راهرو تیراندازی  می کنند. با صدای آهسته پرسیدم :”نزدیک هستند؟” اشاره کرد:” در طرفین راهرو تردد می کنند” و گفت:” دائم دارند جا عوض می کنند.” با توجه به رنگ جلیقه ضد گلوله ام پرسید:” امدادگری؟” ، منتظر جواب نشد و اشاره کرد :”در اول راهرو یکی از  بچه ها افتاده ببین میتونی کمکش کنی؟ هنوز زنده است.داره نفس می کشه.تازه تیر خورده.”

برایم خط آتش گرفت ومن به سمتش رفتم  ولی داعشی نامرد از روبه رو رگبار می زد و نزدیک می شد، مجبور شدم عقب تر بنشینم و در تیر رسش نباشم. گلوله  ها به ستون های سنگی و کف راهرو میخورد و کمانه می کرد و با صدای سوت ریزی همراه می شد… یکی از دوستان سپاهی گفت:” بچه ها مراقب نارنجک باشید.می دانند که در یک نقطه جمع شدیم.، گفتم :” دوباره شما  پوشش بدهید تا دشمن عقب تر برود و من بت وانم زخمی را به سمت فرورفتگی راهرو بکشم.قبول کردند و  تیراندازی مجددا شروع شد. خودم را بالای سر زخمی رساندم به صورت روی زمین افتاده بود و هیچ صدایی  نمیامد. تعجب کردم که چرا ناله نمی کند؟ و صدایی از او برنمیخیزد. ولی متوجه شدم بدنش به کندی با دم و  بازدمش تکان می خورد. می خواستم روی دوش بکشم… اول مجبور بودم به پشت برگردانمش و بعد با استفاده از  دستهایش از زمین بلندش کنم.

او را به پشت خواباندم، ولی ناگهان با صورتی مواجه شدم که برایم خیلی عزیز  بود. شوکه شدم سعی کردم بیشتر دقت کنم امیدوارم بودم که اشتباه کرده باشم.خشکم زده بود ولی ناگاه صدای ناله ام بلند شد:” یا زهرا یا زهرا ، این رفیقم حمید است. حمید تو اینجا چکار می کنی؟ حمید صدام را  می شنوی؟ حمید جان! حمید جان! منم هادی اومدم با خودم ببرمت. توروخدا جوابم را بده.” گاهی چشمهایش را  نیمه باز می کرد ولی انگار که دیگر توانی در بدنش نمانده بود. در همین مدت کوتاه خون زیادی از دست داده  بود.

با حمید از خرداد سال گذشته آشنا شده بودم، او رئیس دفتر آقای دکتر بهادری- نماینده ارومیه بود، باهم، هم اتاق و رفیق بودیم و خیلی وقت ها باهم ناهار می خوردیم و درد ودل می کردیم.ویژگی های اخلاقی فوق العاده  ای داشت. فوق لیسانس مهندس مکانیک داشت و علاقه مند به کوهنوردی بود… در کارش خیلی صبور و دلسوز  بود.اکثر همکاران او را با نجابت و صورت مظلومی که داشت می شناختند.

این مسایل به مثل یک فیلم با سرعت  بالا در ذهنم مرور می شد. در افکارم غرق شده بودم که ناگهان یکی از بچه ها داد زد چکار می کنی برادر؟ الان  می زنتت. بیارش زودتر، دست به کار شدم با وجود اسلحه سنگینی که به دوشم بود و شوک روانی که به من وارد  شده بود احساس کردم هیچ نیرویی در بدن ندارم. سر و سینه اش را به آغوش کشیدم ولی نتوانستم بلندش کنم  یکی از برادرها به کمک آمد و با گرفتن پاهایش توانستیم بلندش کنیم و از تیررس خارجش کردیم.تصمیم  گرفتم به جای ادامه دادن به درگیری به طبقه همکف انتقالش بدهم، شاید بشود برایش کاری کرد. بدنش گرم بود و صورتش میدرخشید. با انتقالش به طبقات پایین تر بلافاصله سایر برادران، پیکر را از ما تحویل گرفتند و به داخل محوطه اطراف صحن علنی انتقالش دادند.

با نگاهم دنبالش کردم ولی خیلی زود از دیدم پنهان شد. دیدن  این صحنه رویم اثر بدی گذاشته بود. هنوز از حالت شوک خارج نشده بودم. امیدوار بودم که خواب باشد ولی با  گذشت چند دقیقه فهمیدم که خوابی در کار نیست. به سرعت خودم را به بالا رساندم حالا دغدغه ام دو چندان  شده بود. احتمال می دادم برای سیدحسین هم که در اتاق با حمید بودند، اتفاق بدی افتاده باشد.در همین حین  دیدم نام دکتر کبیری بر روی گوشی افتاد. بالفاصله جواب دادم دکتر پرسید:” کجایی؟ “گفتم: “داخل ساختمان، ” گفت: “کدام ساختمان؟”، گفتم: “اداری مجلس طبقه ۲ “، گفت: “آنجا چکار می کنی؟ مگر بیرون نبودی؟ “برایش توضیح  دادم که می روم دنبال سیدحسین. گفت :”نیازی نیست همین الان خبر دادند که از طبقه خارجشان کردند و به  سمت منطقه امن در داخل محوطه اطرف صحن میارندشان.”

خیالم آسوده شد و نفس راحتی کشیدم. فضا در کنترل بچه های سپاه قرار گرفت وخیلی سریع داعشی ها محاصره شدند و من هم به دنبال سید حسین به سمت محوطه صحن علنی راهی شدم و از دور دیدم که دکتر هم به سمت جایی که ما مستقر  بودیم در حرکت است. خدا راشکر کردم و با دیدن سیدحسین و دکتر بغضم ترکید و توضیح دادم که حمید امدادی مجروح شده و حالش وخیم است.

سیدحسین گفت: ما باهم از اتاق خارج شدیم قرار بود، من ۲ نفر از  همکاران خانومی که با ما در دفتر محبوس شده بودند را از اتاق خارج کنم و حمید هم یک نفر، ارباب رجوع مرد را که به اتاق ما پناهنده شده بود نجات دهد ولی ظاهرا فرد مربوطه دچار حمله عصبی شده بود و در زیر میز  پنهان شده بود و هرچه حمید تلاش می کند موفق به خارج کردن او نمی شود لذا خودش را از معرکه خارج می کند  ولی باز دلش تاب نمی اورد و مجددا تصمیم می گیرد برگردد و دوباره برای خارج کردن آن مرد تلاش کند که  متأسفانه در همین حین مورد ضربت گلوله داعشی ملعون قرار می گیرد.”یعنی در واقع حمید نه برای نجات جان خود بلکه برای نجات آن یک همکار ریسک می کند و جان خودش را برای رهایی او به خطر می اندازد که همین کارش  نشان از روحیه فوق العاده و ایثار کم نظیر او داشت و در نهایت در مسیر همین ارزش های والای انسانی خونش  را هدیه کرد و جاودانه شد.

امیدوارم راهش پاینده باشد و نامش جاویدان.

نگارنده سیدهادی کبیری

انتهای خبر