ظهر امروز در چهارراهِ اصلیِ تبریز، صحنه‌ای ساده اما عمیق رقم خورد. پیرمردی دست‌فروش، تمامِ سرمایه‌ی عمرش را در میانه‌ی چهارراه رها کرد و رفت. راننده‌ی یک سواریِ طوسی، خودرویش را پشتِ چرخ‌دستی متوقف کرد و پس از بازگشتِ پیرمرد و برداشتنِ چرخ، راهِ خود را ادامه داد؛ بدونِ اینکه حتی یک کلمه حرف بزنند.

این رویداد امروز در یکی از چهارراه‌هایِ اصلیِ تبریز رخ داد. شاهدان می‌گویند پیرمردی که با چرخ‌دستیِ دستی در خیابان بود، ناگهان آن را کنارِ چهارراه رها کرد و رفت. نه نگرانی در چهره‌اش بود، نه اضطراب؛ انگار که وسایلش را به دستِ کسی سپرده که همیشه حافظِ امانت‌هاست.

چند دقیقه‌ای گذشت. خودروها یکی‌یکی از کنارِ چرخ‌دستی عبور می‌کردند. تا اینکه یک سواریِ طوسی رسید. راننده، مردی میانسال، بدونِ مکث، ماشین را دقیقاً پشتِ چرخ‌دستی متوقف کرد. نه برای اینکه راه را ببندد، نه برای دیده شدن؛ فقط به خاطر اینکه دلش نیامد مبادا ماشینِ دیگری از راه برسد و با یک لحظه بی‌توجهی، تمامِ سرمایه‌ی یک پیرمرد را به هم بریزد.

چند ماشینِ دیگر هم از راه رسیدند. اما هیچ‌کس بوق نزد، هیچ‌کس اعتراض نکرد. همه با احتیاط از کنارِ سواریِ طوسی رد شدند.

چند دقیقه بعد، پیرمرد برگشت. با همان قدم‌هایِ آرام و چهره‌ی مطمئن. نگاهی به سواریِ طوسی انداخت، لبخندی زد، چرخ را برداشت و رفت. راننده‌ی سواریِ طوسی هم که دید پیرمرد رفته، ماشین را روشن کرد و از چهارراه دور شد. هیچ حرفی رد و بدل نشد. هیچ تشکری، هیچ سلامی. فقط یک نگاه و یک لبخند که بیش از هر کلمه‌ای حرف داشت.

نکته‌ای که شاهدان به آن اشاره می‌کنند، این است که راننده‌ی سواریِ طوسی، پس از رفتنِ پیرمرد از محل دور شد؛ یعنی حضورِ او، فقط و فقط برای محافظت از وسایلِ پیرمرد بود، نه چیزِ دیگری. او تا آخرین لحظه‌ای که مطمئن شد پیرمرد و وسایلش در امنیت‌اند، از جایِ خود تکان نخورد.

این صحنه، در عینِ سادگی، چند پیامِ عمیق دارد:

اول: اعتمادِ پیرمرد به خدا. او می‌توانست نگران باشد، وسایلش را با خودش ببرد یا حداقل از کسی بخواهد نگهبانی دهد. اما هیچ‌کدام را نکرد. چرخ را رها کرد و رفت، انگار که می‌دانست خدایی هست که ناظرِ همه‌چیز است و اگر کسی قرار است نگهبانِ وسایلش باشد، او خواهد فرستاد.

دوم: انسانیتِ راننده‌ی ناشناس. او می‌توانست مثلِ بقیه از کنارِ چرخ‌دستی رد شود، اما نشد. ایستاد، محافظت کرد، و وقتی پیرمرد به سلامتی برگشت و رفت، خودش هم رفت. نه برای تشکر، نه برای دیده شدن، نه حتی برای اینکه کسی بداند چه کرده. فقط به خاطرِ یک دلِ ساده که نتواست از کنارِ سرمایه‌ی یک پیرمرد بی‌تفاوت بگذرد.

سوم: همدلیِ جمعیِ رانندگانِ تبریزی. هیچ‌کس بوق نزد، هیچ‌کس راهِ دیگری را نبست. همه پذیرفتند که این چند دقیقه، ارزشِ ایستادن دارد.

تبریزِ امروز، در همین لحظاتِ کوتاه، یک درسِ بزرگ داد: که هنوز هم می‌شود به خدا اعتماد کرد، هنوز هم آدم‌هایی هستند که بی‌چشمداشت می‌ایستند، و هنوز هم شهر، جایی برای مهربانی دارد.